|
رضا زدوار نويسنده:خوشنويسان مبتكر مقاله خوشنویس خط سرنوشت من شد مثل سرآغاز ني كه نامش خاكستر آرزوهاي واقعي است مادر با ناله هاي ني گريه مي كرد و پدر به دور دستها خيره مي شد و غصه مي خورد رفيق من به هم نوايي ني دوست داشت ترانه هاي سوزناك بخواند اما من دلسپرده رقص شگفت آورش شدم اگر چه سال و ماهي است كه بر سفيدي كاغذ رنگي از تيرگي مي زنم اما بارو كنيد هرگز در پي آن نبوده ام تا چيزي بر سياهي ها و تاريكي ها بفزايم هر چه بياد دارم قلم در دست راست داشتم و خط مي نوشتم با آن، و هرازگاهي به دست چپ مي دادم و آن را نيز در آوردگـاه خط محك مي زدم ، بيچـاره دست چپم با تواضـع قـلـم را به دست راسـت مـي داد و سـرفرو مي انداخت و حسرتي در كارش نبود. من بين دست راست و چپم مـانده بودم مبهوت ، آن دو مشكلي نداشتند، تنهـا مـن بودم كـه هر روز سرسپرده تر مي شدم . سال ها سعي من در ايجاد عدالت بين سمت راست و چپم گذشت و روزي در حال نوشتن ، دست چپم را ديدم كه به تماشاي دست نوشته هاي دست راستم نشسته و لبخند مي زند ، آن وقت دريافتم كه ديدن خود نوشتن است . و خوشنويسان ، خود نياز به تماشاگر دارند . سپس سرّ آفرينش را در اين ديدم كه در اين وادي يكي مي نويسد و آن ديگري تماشا مي كند و اين خود اوج عدالت بود كه از دستان خود دريافتم، از آن پس لذت نوشتن برايم بيشتر و بيشتر مي شد وقتي رفاقت دستانم را متوجه شدم . و قلم دوست ديگرم، نه ! دست ديگرم نه ! انگشتي ديگري از دست راست ، اگر دست راستم و چه سال ها گذشت تا او از دوستي به دستم بپيوندد و پيكان انگشتان ديگرم شود . و مركب كه ابتدا سياه مي نمود و سال ها گذشت تا رنگ شهادت بگيرد و شنجرف شود . تا ازين پس قلم را از استخوانهايم و مركب را از خون رگانم و صفحه كاغذ را دل انتخاب كنم و كتابت كنم نامه هايم براي يار مهربانم
رفتم به سوي كاغذ با كوزه اي پر مركب و عشقي از قلم و چند بيتي از شاهنامه تا آغاز كنم رزمـي دوباره در صفحه دل ، صفحه روزگـار بشر مانده در گِل با چرخش قلم در دست و ليقه در دوات كم كم حس و حال نوشتن مي آيد . دلي كه مي لرزد قلبي كه مي تپد ، چشمي كه به صفحه و نقاط نشيمنگاه كلمات خيره گشته و انديشه اي كه به فكر فرو رفته است . اين عشق هر دم جان تازه مي گيرد و شوقي اضافه كه تا ناگاه لبريز شود و خوشنويس به صفحه رزم هجوم برد و حماسه آغاز كند. چشماني در تماشاي دستاني كه رقص شگفتي مي كنند و هر لحظه از سفيد و سياهي عدالت مي سازند . كبوتري در پرواز كه گاه مي نشيند و گه پرواز مي كند آغاز، و كلماتي كه در جوار هم ، كنار هم و يا در آغوش يكديگر شور و شيدايي مي آفرينند . لذت را در چشمان خطاط بايد جست ، لحظه اي كه اين رزم را تماشاگر است . عشق را در دل او بايد يافت وقتي كه دل سپرده سياه مشق شده است و احساس را در موسيقي كلمات پي مي گيريم ، آنگاه كه قلم، كشيده مي نويسد بر روي كشيده و حلقه مي نگارد در دل دلشدگان . گاه قلمي را شاهديم كه از بالا شروع مي كند و لحظه اي كه سمت راست صفحه بود و اكنون به سمت چپ صحنه آمده و جولان مي دهد تا كم كم خود و خطاط از نفس بيفتند و در گنج پايين صفحه، رزم را پايان دهند. و دستي كه از صفحه جدا و چشمي كه نظاره گر پايان رزم است و انتظاري كه به سررسيده و آرزويي كه برآمدنش در پرده ابهام فرو مي رود. قلم فرو گذاشته ، دوات را جابجا كرده ، اثر را در فاصله ها نهاده و بررسي خود از كار خود آغاز مي شود . قلبي كه شدت و ضعف مي يابد و در هر قسمت صفحه يكجور مي تپد دلي كه مي شكفد ، چشمي كه باز مي شود در نقطه اي از صفحه كه كار مقبول طبع است و اميدي كه از دست مي رود در جايي از اثر كه عشق جاري نشده است . اثر را در طاقچه ، قلم را در قلمدان و دوات و مركب را در كنار زيردستي تركيب كرده و فارغ از هر چيز چاهي سرد شده چندي پيش مادر پيرش را بر مي دارد و سر مي كشد و عمري گذشت تا بيابد عشق خط و خطاط شود . چهل سال عمرم به خط شد تلف سر زلف خط ناآمد آسان بكف
اهواز - اسفند 86 مشخصات نویسنده: ------------- نام و نام خانوادگی : رضا زدوار متولد : 1347 محل تولد : شهرستان ایذه – خوزستان مدرک تحصیلی : لیسانس هنرهای تجسمی مدرک هنری : فوق ممتاز انجمن خوشنویسان ایران نمونه های از آثار
نويسنده:خوشنويسان مبتكر
|
||||