رضا زدوار 

نويسنده:خوشنويسان مبتكر

www.khoshnevisan.com

مقاله خوشنویس

خط  سرنوشت من شد

            مثل سرآغاز ني               كه نامش خاكستر آرزوهاي واقعي است

مادر با ناله هاي ني گريه مي كرد

و پدر به دور دستها خيره مي شد و غصه مي خورد

رفيق من به هم نوايي ني دوست داشت                   ترانه هاي سوزناك بخواند

اما من دلسپرده رقص شگفت آورش شدم

اگر چه سال و ماهي است كه بر سفيدي كاغذ                     رنگي از تيرگي مي زنم

اما بارو كنيد هرگز در پي آن نبوده ام تا چيزي بر سياهي ها و تاريكي ها بفزايم

هر چه بياد دارم قلم در دست راست داشتم و خط مي نوشتم با آن، و هرازگاهي به دست چپ مي دادم و آن را نيز در آوردگـاه خط محك مي زدم ، بيچـاره دست چپم با تواضـع قـلـم را به دست راسـت مـي داد و سـرفرو مي انداخت و حسرتي در كارش نبود.

من بين دست راست و چپم مـانده بودم مبهوت ، آن دو مشكلي نداشتند،  تنهـا مـن بودم كـه هر روز سرسپرده تر مي شدم .

سال ها سعي من در ايجاد عدالت بين سمت راست و چپم گذشت و روزي در حال نوشتن ، دست چپم را ديدم كه به تماشاي دست نوشته هاي دست راستم نشسته و لبخند مي زند ، آن وقت دريافتم كه ديدن خود نوشتن است .

و خوشنويسان ، خود نياز به تماشاگر دارند .

سپس سرّ آفرينش را در اين ديدم كه در اين وادي يكي مي نويسد و آن ديگري تماشا مي كند و اين خود اوج عدالت بود كه از دستان خود دريافتم، از آن پس لذت نوشتن برايم بيشتر و بيشتر مي شد وقتي رفاقت دستانم را متوجه شدم .

و قلم دوست ديگرم، نه ! دست ديگرم نه ! انگشتي ديگري از دست راست ، اگر دست راستم و چه سال ها گذشت تا او از دوستي به دستم بپيوندد و پيكان انگشتان ديگرم شود .

و مركب كه ابتدا سياه مي نمود و سال ها گذشت تا رنگ شهادت بگيرد و شنجرف شود .

تا ازين پس قلم را از استخوانهايم و مركب را از خون رگانم و صفحه كاغذ را دل انتخاب كنم و كتابت كنم نامه هايم براي يار مهربانم

قلم بتراشم از هر استخوانم

بسازم كاغذي از صفحه دل

مركب گيرم از خون رگانم

نويسم نامه بهر يار مهربانم

           


 

رفتم به سوي كاغذ با كوزه اي پر مركب

و عشقي از قلم و چند بيتي از شاهنامه تا آغاز كنم رزمـي دوباره در صفحه دل ، صفحه روزگـار  بشر مانده در گِ‍ل با چرخش قلم در دست و ليقه در دوات كم كم حس و حال نوشتن مي آيد .

دلي كه مي لرزد قلبي كه مي تپد ، چشمي كه به صفحه و نقاط نشيمنگاه كلمات خيره گشته و انديشه اي كه به فكر فرو رفته است .

اين عشق هر دم جان تازه مي گيرد و شوقي اضافه كه تا ناگاه لبريز شود و خوشنويس به صفحه رزم هجوم برد و حماسه آغاز كند.

چشماني در تماشاي دستاني كه رقص شگفتي مي كنند و هر لحظه از سفيد و سياهي عدالت مي سازند . كبوتري در پرواز كه گاه مي نشيند و گه پرواز مي كند آغاز، و كلماتي كه در جوار هم ، كنار هم و يا در آغوش يكديگر شور و شيدايي مي آفرينند .

لذت را در چشمان خطاط بايد جست ، لحظه اي كه اين رزم را تماشاگر است .

عشق را در دل او بايد يافت وقتي كه دل سپرده سياه مشق شده است و احساس را در موسيقي كلمات پي مي گيريم ، آنگاه كه قلم، كشيده مي نويسد بر روي كشيده و حلقه مي نگارد در دل دلشدگان .

گاه قلمي را شاهديم كه از بالا شروع مي كند و لحظه اي كه سمت راست صفحه بود و اكنون به سمت چپ صحنه آمده و جولان مي دهد تا كم كم خود و خطاط از نفس بيفتند و در گنج پايين صفحه، رزم را پايان دهند. و دستي كه از صفحه جدا و چشمي كه نظاره گر پايان رزم است و انتظاري كه به سررسيده و آرزويي كه برآمدنش در پرده ابهام فرو مي رود.

قلم فرو گذاشته ، دوات را جابجا كرده ، اثر را در فاصله ها نهاده و بررسي خود از كار خود آغاز مي شود . قلبي كه شدت و ضعف مي يابد و در هر قسمت صفحه يكجور مي تپد دلي كه مي شكفد ، چشمي كه باز مي شود در نقطه اي از صفحه كه كار مقبول طبع است و اميدي كه از دست مي رود در جايي از اثر كه عشق جاري نشده است .

اثر را در طاقچه ، قلم را در قلمدان و دوات و مركب را در كنار زيردستي تركيب كرده و فارغ از هر چيز چاهي سرد شده چندي پيش مادر پيرش را بر مي دارد و سر مي كشد و عمري گذشت تا بيابد عشق خط و خطاط شود .

چهل سال عمرم به خط شد تلف               سر زلف خط ناآمد آسان بكف

 

اهواز - اسفند 86


 

مشخصات نویسنده:

-------------

نام و نام خانوادگی : رضا زدوار

متولد : 1347

محل تولد : شهرستان ایذه خوزستان

مدرک تحصیلی : لیسانس هنرهای تجسمی

مدرک هنری : فوق ممتاز انجمن خوشنویسان ایران


 

نمونه های از آثار

 

 

 

 

نويسنده:خوشنويسان مبتكر

www.khoshnevisan.com