|
یک
داستان یک درس1
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف
قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو
مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می
پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم
، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته
باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام
توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای
آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد
ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون
دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!]
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
|